آنچه بر من گذشت 70

زندگینامۀ من

قسمت 70. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. شیخ وحدت گفت: تعطیل کنید. جلسات را بگذارید کنار. حتی نشست های قرآن را. اگر فکر می کنید ترک کردن جلسات قرآن، گناه دارد، من گردن می گیرم. شما الان بچسبید به درس و تکمیل تحصیلات. حال که جنگ تمام شد، زمان، زمان درس است و تقویت سطح دانش.



آن شب برق هم رفته بود و پروانه ای دور لَمپا _فانوس_ اتاق ما، بال بال می زد. شیخ وحدت به پروانه پرداخت و مثال دانشمند ژاپنی را آورد و گفت: شما هم باید مثل این پروانه آنقدر تلاش کنید آنقدر بال بزنید تا برسید به نور.



چنین کردیم. خیلی هم قاطع. پیش ایشان همان شب، هم قسم شدیم درس را تا نهایت امکان ادامه ببخشیم. بخشیدم. همۀ نشست های اضافی را موقتاً کنار گذاشتیم. هَمّ و غَمّ خود را وقف درس کردیم و مساعی خود را با نیت انقلابی متمرکز کردیم به تکمیل تحصیلات. من و آن تعداد رفقا که در ایام دفاع مقدس _به دلیل حضور واجب و ضروری و تکلیفی مان در جبهه ها و عملیات ها_ از درس بازمانده بودیم، شروع کردیم به درس خواندن. (یاد روانشاد یوسف به خیر که او هم بود و آغاز کرده بود به تکمیل درس)



تاسوعای سال 1382. اوس صحرا. عکاس: حامد آهنگر



سال 1369 و 1370 بخش بزرگی از زندگی مان شده بود درس درس درس. من به گونه ایی آرمانِ ورود به دانشگاه را برای آیندۀ خودم جدّی و حیاتی و سرنوشت ساز گرفته بودم؛ که طی همین یک سال و نیم، همۀ کمبودها و بازماندگی تحصیلی ام را در مجتمع رزمندگان ساری _که اتفاقاً توسط آقای ترابی از دوستان صمیمی شیخ وحدت اداره می شد_ به طور چشمگیری جبران کردم و نفر اول و ممتاز آنجا شدم و طی مراسمی از دست فرماندار وقت ساری جناب آقای رهی، سکّه و یک دست کُت و شلوار هدیه گرفتم که در تصویر بالا آوردم.



و تقریباً دوماه کاملاً خودم را از گشت و گذار و اجتماعات، محروم و با جدّیت در کنکور سراسری شرکت کردم و با رُتبه 73 در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران قبول شدم. که بعداً به این قطعه از زندگی ام می پردازم زیرا همین موجب شده بود هجرت دومم به قم صورت پذیرد.



جنگل دارابکلا. رفقا. سال 1365. عکاس: یوسف



در حین تکمیل درس _که عصرها پی می گرفتم_ حتی یک روز هم دست از محل کارم برمی نداشتم و اغلب تا نیمه های شب در مأموریت بودم و با ماشینی که در اختیارم گذاشته بودند، ساعت 1 بامداد به منزلم در دارابکلا می آمدم و صبح زود به ساری برمی گشتم.



ارتباط مردمی با مردم شرق و شمال شرق شهرستان ساری (از پل تجن تا نکا و دو سوی جنگل تا دریا) برای من چون عسل، شیرین بود و خدمت به خلق را، خشنودی خدا می دانستم. در همۀ این ایام، شیوۀ وحدت آفرینی را در میان مردم منطقه تحت پوشش، به اجرا گذاشته بودم و برای من نیروهای راست و چپ فرقی نداشت همه نیروهای ارزشی و انقلابی را در سازماندهی دخالت می دادم.



در بیشتر این مناطق وسیع، بارها بارها، در طول شب های متمادی، جلسات و نشست و برخاست برگزار می کردم و در مساجد و تکایا و پایگاه های شان سخنرانی می نمودم. حاصل این سال های زیبا و نشاط بخش، یافتن دوستان فراوان و مراودت های بی کران بود که کماکان _بعضاً با اُفت و خیزان_ استمرار یافته است



حال _سال 1369_ که خرداد ماه فرا رسید، پسر دومم عادل در راه بود. در تولد عارف نبودم و جبهه بودم. در این تولد هم _که در 26 خرداد 1369 روی داد_ داستان دارد مفصّل ... تابعد. (قلم قم دامنه دوم)

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 70

زندگینامۀ من

قسمت 70. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. شیخ وحدت گفت: تعطیل کنید. جلسات را بگذارید کنار. حتی نشست های قرآن را. اگر فکر می کنید ترک کردن جلسات قرآن، گناه دارد، من گردن می گیرم. شما الان بچسبید به درس و تکمیل تحصیلات. حال که جنگ تمام شد، زمان، زمان درس است و تقویت سطح دانش.



آن شب برق هم رفته بود و پروانه ای دور لَمپا _فانوس_ اتاق ما، بال بال می زد. شیخ وحدت به پروانه پرداخت و مثال دانشمند ژاپنی را آورد و گفت: شما هم باید مثل این پروانه آنقدر تلاش کنید آنقدر بال بزنید تا برسید به نور.



چنین کردیم. خیلی هم قاطع. پیش ایشان همان شب، هم قسم شدیم درس را تا نهایت امکان ادامه ببخشیم. بخشیدم. همۀ نشست های اضافی را موقتاً کنار گذاشتیم. هَمّ و غَمّ خود را وقف درس کردیم و مساعی خود را با نیت انقلابی متمرکز کردیم به تکمیل تحصیلات. من و آن تعداد رفقایی که در ایام دفاع مقدس _به دلیل حضور واجب و ضروری و تکلیفی مان در جبهه ها و عملیات ها_ از درس بازمانده بودیم، شروع کردیم به درس خواندن.



سوعای سال 1382. اوس صحرا. عکاس: حامد آهنگر



سال 1369 و 1370 بخش بزرگی از زندگی مان شده بود درس درس درس. من به گونه ایی آرمانِ ورود به دانشگاه را برای آیندۀ خودم جدّی و حیاتی و سرنوشت ساز گرفته بودم؛ که طی همین یک سال و نیم، همۀ کمبودها و بازماندگی تحصیلی ام را در مجتمع رزمندگان ساری _که اتفاقاً توسط آقای ترابی از دوستان صمیمی شیخ وحدت اداره می شد_ به طور چشمگیری جبران کردم و نفر اول و ممتاز آنجا شدم و طی مراسمی از دست فرماندار وقت ساری جناب آقای رهی، سکّه و یک دست کُت و شلوار هدیه گرفتم که در تصویر بالا آوردم.



و تقریباً دوماه کاملاً خودم را از گشت و گذار و اجتماعات، محروم و با جدّیت در کنکور سراسری شرکت کردم و با رُتبه 73 در رشتۀ علوم سیاسی دانشگاه تهران قبول شدم. که بعداً به این قطعه از زندگی ام می پردازم زیرا همین موجب شده بود هجرت دومم به قم صورت پذیرد.



جنگل دارابکلا. رفقا. سال 1365. عکاس: یوسف



در حین تکمیل درس _که عصرها پی می گرفتم_ حتی یک روز هم دست از محل کارم برمی نداشتم و اغلب تا نیمه های شب در مأموریت بودم و با ماشینی که در اختیارم گذاشته بودند، ساعت 1 بامداد به منزلم در دارابکلا می آمدم و صبح زود به ساری برمی گشتم.



ارتباط مردمی با مردم شرق و شمال شرق شهرستان ساری (از پل تجن تا نکا و دو سوی جنگل تا دریا) برای من چون عسل، شیرین بود و خدمت به خلق را، خشنودی خدا می دانستم. در همۀ این ایام، شیوۀ وحدت آفرینی را در میان مردم منطقه تحت پوشش، به اجرا گذاشته بودم و برای من نیروهای راست و چپ فرقی نداشت همه نیروهای ارزشی و انقلابی را در سازماندهی دخالت می دادم.



در بیشتر این مناطق وسیع، بارها بارها، در طول شب های متمادی، جلسات و نشست و برخاست برگزار می کردم و در مساجد و تکایا و پایگاه های شان سخنرانی می نمودم. حاصل این سال های زیبا و نشاط بخش، یافتن دوستان فراوان و مراودت های بی کران بود که کماکان _بعضاً با اُفت و خیزان_ استمرار یافته است



حال _سال 1369_ که خرداد ماه فرا رسید، پسر دومم عادل در راه بود. در تولد عارف نبودم و جبهه بودم. در این تولد هم _که در 26 خرداد 1369 روی داد_ داستان دارد مفصّل ... تابعد. (قلم قم دامنه دوم)

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 69

مسائل سال 1368


قسمت 69. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. سال 1368 سه رویداد برای من ملموس تر از رخدادهای دیگر زندگی ام بود:



یکی، قضیۀ «برکنارکردن» مرحوم آیت الله العظمی منتظری از قائم مقام رهبری؛ دیگری، رحلت امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ و سومی جرقۀ ادامۀ تحصیل؛ که می خواهم نقش خودم را در این سه مسأله روشن کنم. برای پرهیز از تفصیل نویسی، خلاصۀ سه حادثه مهم آن سال، این بوده است:



قضیۀ اول: حجت الاسلام عبدالله نوری _که خود را لیدر حزب کارگزاران می داند_ آن زمان نمایندۀ امام در سپاه پاسداران بود. آن شبِ کنارزدن مرحوم منتظری از ساختار نظام، من در محل کارم در ساری مسئول شب بودم. دیدم نیمه شب، از مقامِ مافوق تلفنی به من اطلاع دادند که باید تا صبح نشده، تمام عکس های آقای منتظری را از در و دیوار محل کار و همۀ مراکز تحت پوشش، پایین بیاوریم.



تیت روزنامه کیهان (که آن زمان در دست جناح چپ بود) در روز برکنارکردن آیت الله منتظری/1368



من با آن که مقلد امام بودم و دلسپردۀ خط امام و شیفتۀ شخص امام، اما چون به آقای منتظری نیز به عنوان یک عالم دینی پاک و فقیه شجاع و مرجع مبارز و عدالت گرا ارادت خاص داشتم (هنوز نیز این گونه ام)، دست به هیچ عکسی نزدم و از کنارش با بغض در گلو و ناراحتی در روحیه، عبور کردم. زیرا چنین کاری پایین کشیدن و به زیرانداختن و پاره کردن عکس منتظری_ حتی تصوّرش هم برای من سخت و غیرقابل قبول بود. صبح که بقیه همکاران آمدند، تن به این کار دادند و عکس های منتظری را برداشتند. حتی برخی ها شادی و خوشحالی هم کردند از این اتفاق که آن را «عزل» نام نهادند.



تا آن زمان، تمام ادارات و نهادها عکس امام و منتظری را جفت هم نصب می کردند و شعار محوری «قائم مقام رهبری- آیت حق منتظری» بود. حتی بر سینۀ دستۀ کفن پوشان بالاتکیۀ دارابکلا نیز این شعار حکّ بود.



ما آن زمان شنیده بودیم این دستور و نیز تخریب دیوارهای اطراف بیت منتظری در قم، از سوی عبدالله نوری صادر شده بود. بگذرم. این بخش از تاریخ انقلاب، همچنان غامض مانده است و ناگفته و نیز سانسورشده و یکسویه؛ و سران جناح چپ در این موضوع، از جناح راست هم بدتر و افراطی تر عمل کردند که تاریخ هرگز از آن ها نمی گذرد.



اینان _جناح چپ_ در مقابل رهبری بارها و بارها موضع گرفته اند و هنوز هم راه خود را شفّاف نکرده اند، ولی در برابر امام، اساساً سامع و مطیع محض و تکبیرگو بودند و هرگز هیچ «ان قُلت»ی نمی زدند. همه می دانیم در آن بحران، از حیثیت آقای منتظری، بیش از همه، آقای خامنه ای دفاع می کرد و نزد امام برای ایشان آبروداری می نمود و خواهان راه حل های آرام تر و آسان تر بود. این تکّۀ تاریخ سیاسی را قابل انکار نیست و اهل فن خوب باخبرند.



من قبلاً در تاریخ 25 مهر 1396 با عنوان «نقدی بر آیت الله خوئینی ها» (اینجا) و در تاریخ 23 آذر 1396 با عنوان «قضیۀ عزل آیت الله منتظری» در پاسخ به آیت الله ابراهیم امینی (اینجا) به این قضیۀ برکنارکردن شبانۀ مرحوم منتظری، بدون هیچ گونه پیش داوری دو پست نوشته بودم و مورد استقبال هم واقع شد و سایت انصاف نیوز نیوز نیز بازنشر شد (اینجا).



حادثۀ دوم: رحلت امام در 14 خرداد 1368 بود. پیش تر از آن، خبر مریضی امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ و حادّ بودن حال عمومی امام، فضای عمومی کشور را به غم و اندوه و دعا و دست نیاز به درگاه خدا برده بود. ما، هم نیمه آماده باش بودیم و هم در روزهای آخر عمرشان در آماده باش کامل به سر می بردیم و لحظه به لحظه به وداع با ایشان نزدیک تر می شدیم.


مرقد امام در روز تشییع جنازه تاریخی 14 خرداد 1368



برگزاری چند مراسم دعا در مسجدجامع دارابکلا با حضور همۀ نیروها _از هر دو جناح_ برای سلامتی و شفای عاجل امام با حضور روحانیان محل و سپس تشکیل ستاد ارتحال امام در دارابکلا برای گرامی داشت امام تا اربعین امام و برگزاری مراسم بسیارباشکوه و وحدت بخش، همه و همه یک بار دیگر حسّ و حال فضای اتّحاد و همدلی و یکرنگی اول انقلاب را به انقلابیون محل بخشیده بود و همه درکنارهم، برای آن رهبر و مرجع کم نظیر تاریخ اسلام عزا و مجالس تجلیل بپا کردیم و که بعداً اگر توفیقی شد به ابعادی از آن اشاره می کنم.



تکیۀ دارابکلا. مراسم امام خمینی. سال 1368. روانشاد یوسف رزاقی در جلو. احمد بابویه  سمت چپ. دامنه کنار ستون. حسن آهنگر دارابی. موسی رجبی دارابی. رضا آهنگر دارابی. علی دارابکلایی. سید هاشم هاشمی دارابی. عیسی درواری. کبل اکبر رجبی دارابی. منصور شعبانی. مرحوم نامدار حسن رمضانی سرتایی (ذاکر اهل بیت). نادعلی رمضانی دارابی و بقیه. عکاس: نقی طالبی. آلبوم شخصی دامنه



اما رویداد سوم: که برای من یک بُرهۀ مهم و تاریخی گردیده بود، جرقۀ ادامۀ تحصیل بود که در یک نشست سیاسی و قرآنی با رفقا در منزل من در دارابکلا شکل گرفته بود. بدین طریق:



آن شب خاص، شیخ وحدت به نشست ما آمده بود. جلسه و بحث ها و گفتارهای دوستان را به سکوت محض، گوش داد و سرآخر گفت: من برای شما _خطاب به جمع رفقا_ یک حرف دارم. جمع ساکت شدند که ببینند شیخ چه می گوید. تابعد... (قلم قم دامنه دوم)

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 68

دامنۀ زندگینامه



قسمت 68. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. از خاطرات پُرمخاطرات و ریزریز سختی های جبهه کردستان عبور می کنم و فعلاً از نقل آن می پرهیزم و وارد مرحلۀ بعدی زندگی ام می شوم. تا در وقت خود _اگر عمری باقی بود_ به فراخور بنویسم.



نوروز 1368 پس از 10 ماه حضور مستمر در جبهه کردستان _مریوان_ به ساری برگشتم. دفعات قبل که شش بار به جبهه رفته بودم فاصله اش کوتاه تر بود. یا سه ماه بود یا چهار ماه و یا 45 روزه و دوماه. اما اعزام آخر، زمانش 10 ماه به درازا انجامید که به عبارتی کل سال 1367 را در جبهه و دور از خانه ماندم. هم سخت بود و هم خیلی خطرآفرین، ولی بر حسب اَدای تکلیف بود.



وقتی برگشتم چندروز مرخصی تشویقی و مأمورتی داشتم. حسابی گشتم و دل را وا دادم. فرق جبهه با پشت جبهه خیلی زیاد است که مهترینش این است که آنجا جان هر لحظه در تیررس کمین و کین و کینۀ دشمن و تیر و گلولۀ جنگ طلبان است اما پشت جبهه، زندگی است و حیات و امرار معاش و گشت و گذار و همین انسان را سرحال نگه می دارد.



دامنه و همسنگرم رمضانپور. عکاس: دوستم علیرضا کاویانی خواهرزادۀ دکتر منوچهر متّکی وزیر اسبق امورخارجه


در جبهه اساساً مفهومی به نام پول نه وجود داشت و نه معنی می داد و نه کسی آن را حس می کرد. به هرحال، بازهم به قول معروف تیر نخوردیم و شهید نشدیم و به عبارت رایج «لیاقت شربت شهادت» نداشتیم و بازگشتیم به سرزمین آبا و اجدادی و استمرار زندگی مادی و معنوی.


من و سیدرسول هاشمی. عکاس: سیدعلی اصغر


علاوه بر ادامۀ روند سیاسی و فکری که در محل با رفقا داشتیم، این بار پس از برگشت از جبهه، به بخشی دیگر از نهاد محل کارم به عنوان مسؤول سازماندهی گذاشته شدم که به بخش بزرگی از روستاهای سمت شرق و شمال شرق شهرستان ساری را در حوزۀ نفوذ خود داشت.



از پل تجن ساری گرفته تا جادّۀ گُلما تا انتها یعنی قادیکلاو از آنجا تا مسیر خارکش و زرین آباد و پایین کولا و از سمسکنده گرفته تا مرز رسمی نکا و از آنجا تا همۀ دریا و دشت ناز و سرتا، همه و همه منطقه ایی بود که طبق تفکیک مأموریتی نهاد، به این بخش از نهاد سپرده شده بود.


من و سیدعلی اصغر. عکاس: سیدرسول هاشمی



و من که مسؤول سازماندهی شده بودم با هزاران نفر از مردم خوب این حوزۀ استحفاظی وسیع مردمی مرتبط، در رفت و آمد و حتی با بسیاری از آنان رفیق و همدم شدم که برگ زرین دورۀ زندگی ام در ساری بود. می گویم؛ از خودم، از آنچه روی داد و روی می داد و از دوست خوبم عباس و سایر سیر ها و صیرورت ها. تا بعد. (قلم قم دامنه دوّم)

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 67

زندگینامۀ من

 

پست 6434

 

قسمت 67. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. حالا تیرماه 1367 است. من در جبهۀ مریوانم. جنگ به نقطۀ اوجش رسیده. 29 تیر 1366 شورای امنیت سازمان ملل قطعنامۀ آتش بس 598 را تصویب کرده بود که امام آن را نپذیرفت.

 

 

اما سرانجام یک سال بعد به دلایل و علل مختلف _که هنوز زوایای آن سرّی باقی مانده است_  در 27 تیر 1367 آتش بس را با صدور یک بیانیۀ مفصل قبول کردند که در اَفّوای برخی «جام زهر» نام گرفت.

 

 

ما متن بیانیۀ بسیارمهم امام را از بلندگوی تبلیغاتِ قلّه ای در مسیر چناره_مریوان شنیدیم که از اخبار 14 رادیو ایران پخش شده بود. اشک می ریختیم و واقعاً گریه می کردیم؛ بلند، بلند. بگذرم.

 

شهر مریوان

 

من با آن که ثانیه به ثانیه به فکر تولد اولین فرزندم _عارف_ بودم، به همراه همسنگرانم از جمله آقای بهرام اکبری لالیمی _داماد مرحوم آقا دارابکلایی_ آقای جعفر ضابطی قرتیکلایی، از این قلّه به آن قلّه و از این عملیات ایذایی، به آن خط نگه داری و مأموریت های آنی به آنی می رفتیم که سخت ترین دورۀ زندگی ام بود؛ سخت ترین، خطیرترین و مشکل ترین. چیزی شبیه محاصرۀ شِعب ابی طالب که با گفتنش هم مو بر تنم سیخ می شود.

 

 

دریچۀ زریوار مریوان که ما، هم روی آن قله روبرو بودیم و هم قلّۀ انجیران، که در پشت این دریاچه، در سمت راست تصویر واقع است

 

من در یک محور عملیاتی با بهرام اکبری باجنازه ایی در نوک قلّۀ محور انجیران مریوان برخوردیم که بی حد وحشت آفرین بود. رفتم روی جنازه. گشتم که ببینم کیست. اسنادی همراهش بود. برداشتم و دیدم یک تبعۀ عربستان سعودی است که برای کمک به صدام به جنگ با ایران آمده و این گونه کشته و از سوی عراقی ها رها شده بود.

 

 

بعد اسنادش را به حفاظت اطلاعات تحویل دادم. در دامنه نیز عکسش را سال های پیش منتشر کرده بودم.

 

 

خاطرات خشن آن روز تا مدت ها مرا به خود مشغول می نمود، که دم به دم از سوی جنگنده های بمب افکن عراق _ساخت روس و اروپا و آمریکا_ بمباران می شدیم و لای سنگ و صخره ها پناه می گرفتیم و بی آب و علف و الوف شب را روز و روز را شب می کردیم. خاطرات زیاد است و نقلش زمان می برد و حوصلۀ خواننده را سر.

 

 

حالا روز 4 مرداد 1367 است، که از قلّۀ جنگی برگشتیم سطح شهر مریوان. با جعفر ضابطی  کمی گشت زدیم. به دفتر مخابرات برخوردیم که نوبتی بود. نوبت زدیم یک زنگی به دارابکلا بزنم، ببنیم عارف من متولد شده یا نه.

 

 

پس از یک ساعت، نوبت من شد. زنگ زدم به دفتر مخابرات دارابکلا. آن سال محمد گرجی _همسایۀ ما_ متصدی دفتر تلفن محل بود. خونه ها هنوز هیچ کسی تلفن نداشت. تا زنگ زدم و پرسیدم، محمد با خنده و صدای بلند خبر داد: آق ابراهیم پسرت به دنیا آمده. (عکس زیر دستنوشته من است در همان سال ها که زندگی ام را ماه به ماه می نوشتم)

 

 

(متن زندگینامۀ دامنه مربوط به همان روز. دستنویس سال 1369)

 

اگر بگویم در آن مخمصۀ جنگ و به هم ریختن اوضاع جبهه ها و هجوم بی امان و مجدّد لشکریان صدام به همۀ محورهای جنگی _از جنوب تا غرب و شمال غرب_ این خنده و صدا و خبرِ خوش محمد گرجی _که در دفتر تلفن دارابکلا هم فریادش پیچیده بود_ از تاریخی ترین و لذت بخش ترین خبر راه دور زندگی ام بوده، گزاف نگفته ام.

 

 

به هر حال اولین فرزندم در غیاب من، در چهارم مرداد 1367،  در کلینیک مرحوم دکتر حسن زاده در خیابان امیر مازندرانی ساری به دنیا آمد که پدرم و برادرانم شیخ وحدت و شیخ باقر آن روز زحمت بردن به بیمارستان و رسیدگی به وضع و حال همسر و فرزندم را با نهایت توجه، بر عهده داشتند و همیشه هم برای این زحمت از آنان ممنونم و به خویشان خوب، مدیون. تا بعد... 

( قلم قم دامنه دوّم)

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 66

دامنۀ زندگینامه


پست 6409

قسمت 66. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. آری؛ به من گفت: «ابراهیم خودتو مهیا کن بری کیاسر. مسئول آنجا بشی». روز می شمردم که کی می شود حکمم صادر شود و عازم شوم. سال 1367 را تا دو سه هفته ای طی کردم، دیدم نه! هیچ خبری نشده است. مشکوک شدم.


چون این مدت را پیش خودِ رئیس نهادی که در آن اشتغال داشتم، کار می کردم _درواقع بی هدف چخ چخ می گرفتم_ خیلی راحت از ایشان یعنی «جناب برادر ... . ... » پرسیدم قضیۀ حکم مسؤولیت من در کیاسر چه شده است؟


با رفیقم جاده کیاسر 1367. میری


یادم هست که از جلسه ایی اضطراری برگشته بود و دمِ در اتاقش که من در آن این مدت کار می کردم، پاهایش را با کفش به سمت بیرون دراز کرد و آه سردی کشید و کتفم را به صمیمت فشرد و علت را گفت.


بعد من از طریق یکی از منتسبان دریافتم که [آقای ... . ...] علیه ام به بازرسی چیزایی! گفت و اصرار کرد که مرا مسؤول کیاسر نکنید.


جبهه. مریوان. سال 1367. از راست:

آبدارچی. خسروی بابلی. دامنه. صدّیقی ساروی

روحانی مقر. اسدی لمراسکی رانندۀ ما


من اسم این هم محلی ام را فعلاً در این جا نمی آورم و به خدا وامی گذارم که تلاش کرد نگذارد به زعم خود من، در آن نهاد ارتقاء بیابم، تا خدای ناکرده در ردیف مدیران و فرماندهان قرار نگیرم. و یا به خیال خود که مرا شریعتیسم و ضدروحانیت می پنداشت، مضرّ و مخل به حال نظام جمهوری اسلامی نباشم! بگذرم.


اساساً وقتی آن چند گزارشگر و زیرآب زن دارابکلایی  _که تعداد و اسامی شان را دقیقاً می دانم علیۀ من چه کرده و چه گفته اند_ نتوانستند مانع از ورودم به نهاد انقلابی شوند، برخی از آنان تمام تلاش شان را کردند که در درون نهاد مانع رشد و بالا رفتن من شوند.


حتی یکی از آن ها پیش یکی از دوستان مرضی الطرفین در غیاب من، به من فحش ناموسی بسیارزشت و ناسزا و ناروا داد و به مادرم _که آزارش حتی به مور هم نمی رسید_ غیاباً جسارت کرد؛ که آری؛ فلان فلان شده هرچه تلاش کردیم  که وارد نهاد [...] نشود، بازهم وارد شد. او باید پیش خدا جواب بگوید.


قضیۀ کیاسر برای من پیام مهمی داشت. دریافتم اینان _چند زیرآب زن حسود_ تا نفس دارند نمی گذارند من در نهاد ساری رشد کنم. این موضوع را مخفی با شیخ وحدت درمیان گذاشتم. نکاتی به من گفت و بر اساس آن پیش رفتم تا پس نیفتم.


همان رئیس نهاد ساری چون مرا بیش از حد قبول داشت و محبت می ورزید، مرا به عنوان جانشین، به یکی از مراکز زیرمجموعه ساری معرفی کرد و آن جا مشغول شدم. اما راه خود را بر اساس توصیۀ شیخ وحدت پیش می بردم. فشار بر من چنان بود که دیگر نمی توانستم ماندن در ساری را تحمل کنم. رفتم به نهاد گفتم مرا زودتر از موعد بفرستید جبهه.


با رفیقم حسن آهنگر.سال 1367.


پیشنهادم قبول شد و در حالی که در تیرماه 1367 اولین فرزندم _عارف_ می خواست متولد بشود، بدون معطّلی و البته با چشم انتظاری لحظه های تولد _که هنوز تا آن زمان دقیق مشخص نبود کی هست_ ساری را ترک و به دور از هیاهو و حسادتِ آنان، به جبهۀ مریوان رفتم و به عنوان معاونِ یکی از معاونت های در مریوان مشغول شدم که به مدت 10 ماه به طول انجامید و در آغاز سال 1368 به ساری برگشتم. که می گویم چه می شود. (قلم قم دامنه دوّم)

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 65

زندگینامۀ من

قسمت 65.
به نام خدای آفرینندۀ آدمی. اولین مأموریتم را در دودانگه ساری پس از هشت ماه فعالیت رضایتبخش و اثرگذار _هم بر خودِ من و هم بر شاغلین ساختمان امام سجاد
_علیه السّلام_ و هم بر مردم مهماندوست منطقه_ با خوشی و خوبی به پایان بردم و به ساری بازگشتم.


هر هفته،
شنبه ها، با ذوق و روحیه از میدان امام ساری با مینی بوس های پُرازدحام خطّ دودانگه به محمدآباد می رفتم و چهارشنبه ها با شوقی مضاعف، به دارابکلا نزد والدین و همسرم بازمی گشتم و سه روز را با آنها و نیز میان رفقا می گذراندم.


آن زمان یعنی سال 1366
بخش دودانگه به ساری دو مسیر داشت؛ یکی از راه شهر پل سفید _که عکسش را چندروز پیش در راه رفتن به مشهد انداختم_ و دیگری راه پُرپیچ و خمِ سدّ سلیمان تنگه به تلاوک، که گاهی از آن مسیر آمد و شد می کردیم.


هر دو راه در آن زمان خاکی و پرخطر ولی دیدنی و خوش منظره بود. اغلب، این مسیر سه ساعت به طول می انجامید تا به مقصد برسم. همیشه هم، این زمان را مغتنم می شمردم و داخل ماشین مطالعه می کردم؛ یا مجله، یا کتاب، یا روزنامه و یا بولتن های داخلی. بگذرم.


     

دودانگه ساری. اولین محل کارم در سال1366. عکس چپ: جاده کیاسر


چندچیز در دودانگه بر من بسیارگوارا بود و هنوز هم وقتی به مرورِ آن خاطره ها در ذهن و خیالم می پردازم، دلشاد می شوم و تبسُم بر لب می مانم و حسرت لذت ها و لحظه ها را می خورم:


1- مژدۀ همسرم به من که اولین فرزندمان _عارف_ در راه است؛ که داستان هیجان انگیزش را خواهم گفت؛ چون وقتی عارف در مرداد 1367 به دنیا می آمد، من و دوست فاضلم جناب بهرام اکبری لالیمی _داماد مرحوم آقا دارابکلایی_ در جبهۀ کردستان و در عملیات ایذایی و سرنوشت ساز انجیران بودیم.



2- دهها سخنرانی ام در میان مردم زحمتکش دودانگه در روستاهای زیبای آنجا؛ که هرگاه به آن خاطره ها می اندیشم، سرشار از انرژی مثبت می شوم و به قول عامیانه شارژ می گردم.
     
راست دامنه و رفقا. چپ: دامنه. قم. هر دو عکس سال 1366

3- تدریس تاریخ اسلام، قرآن و مباحث اعتقادی میان شاغلین و حاضرین ساختمان امام سجاد _علیه السّلام_ که موجب استقبال قرار می گرفت و تشویق می شدم.


یادم است آن ایام که من به نهاد ورود کرده بودم، حجّ خونین مکه اتفاق افتاده بود و حُجاج ایرانی به دست آل سعود به خاک و خون کشیده شده بودند و فضای کشور آکنده از نفرت و خشم علیۀ خاندان فاسد عربستان سعودی شده بود و امام خمینی _رهبرکبیر انقلاب اسلامی_ در یک موضع گیری بسیارانقلابی و صریح گفته بودند جنایت آل سعود با آب زمزم هم پاک نمی شود. نیز گفته بودند اگر ما از اسرائیل بگذریم از آل سعود نمی توانیم بگذریم. یادآور شوم در آن حج، آقای حجت الاسلام مهدی کروبی سرپرست حجّاج ایرانی بود که به نظرم گویی تندروی می نمود و حساب شده پیش نمی رفت!



من هم در دودانگه، ماه محرم الحرام آن سال را برای خود تبدیل کرده بودم به تحلیل واقعه عاشورا و قضیۀ جنایات آل سعود و بحران های پیچیدۀ خاورمیانه که ترسیم روز عاشورا بر روی تخته سیاه آنجا بسیار میان مستمعین جاذبه آفریده بود. یادم مانده در همان ترسیم و نمودارسازی ها با گچ و تخته، مصیبت و روضه هم خوانده بودم. بگذرم.



دامنه 24 سالگی. سال 1366. ایام آغاز اشتغال در نهاد


4- و مهمترین خبر آن ایام برمن این بوده که روزی رئیس نهاد ما در ساری مرا به حضورش فراخوانده و من هم به دیدارش رفتم و ایشان قاطع و با رضایت و حالت بسیارخندان به من اطلاع داد: «ابراهیم خودتو مهیا کن بری کیاسر. مسئول آنجا بشی» از ذوق نمی دانستم چه جوابی بدهم.



حالا سال 1366 که هشت ماه آن را _یعنی از 31 مرداد تا آخر اسفند_ من شاغل در نهاد شدم، به خوشی تمام و به سال 1367 منتهی شد و نوروز 1367 فرا رسید و این خبر و بهتر است بگویم حکمی که جناب «... . ...» بر من داده، موج شادی
در درونم آفریده بود؛ که بعد از هشت ماه حضور رسمی در نهاد، می خواهم مسئول نهاد کیاسر شوم که بخشی از نهاد ساری بود. تا بعد...(قلم قم دامنه دوّم)
برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 64

زندگینامۀ من


فصل سوم: قسمت 64. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. بلاخره پس از 5سال انتظار و صبوری و نیز تحمل دروغ پردازی های زیرآب زنان دارابکلا علیۀ من، با ورود قاطع شیخ وحدت به قضیه، در عرض کمتر از نیم ماه بحران اشتغال من در آن نهاد، پایان یافت و من رسماً در 1/ 5 /1366 کارم را در همان نهاد دلخواهم آغاز کردم.



پیش از شروع فصل سوم زندگینامه ام، چند نکته ای را مجبورم توضیح دهم. یکی این که در آن 5سال که با سنگ اندازی زیرآب زنان دارابکلا، ورودم به نهاد، عملاً ناممکن شده بود، هرگز مأیوس نشده و زندگی ام را مختل نکرده بودم.



     

یاد روانشاد یوسف به خیر. عکاس: سیدعلی اصغر



آن 5 سال سخت دهۀ شصت را _یعنی از پاییز 1360 تا اول مرداد 1365_ که سال انتظار برای خود نام نهادم، بخشی را پیگیر پروندۀ اشتغالم بودم. دو سالش را پاسداروظیفه شدم و خدمت دورۀ ضرورت و احتیاط را در سپاه منطقۀ 3 گیلان مازندران در چالوس به پایان بردم.



یک سال و اندی در قم طلبه شده بودم. هفت بار هم به عنوان بسیجی و تکلیف الهی و لبیک به فرمان امام خمینی _رهبر کبیر انقلاب اسلامی_ به جبهه های غرب و جنوب اعزام شده بودم. بخشی را هم در کنار رفقا در ایام مجرّدی به تفریح و بحث و جلسات به سر می بردم. کمتر از یک سال را هم بعد از ازدواج، مجبوری و به اِکراه مسافرکشی می کردم.



زیرآب زنان که بخشی از جناح راست افراطی دارابکلا بودند نه همۀ آنان، بدجوری به تلاطم افتاده بودند که هرگز نگذارند من وارد نهاد شوم. من اما همیشه باورم این بوده و هست که جناح راست دارابکلا، بسیاری از آنان افرادی متدیّن، مهربان، متشرّع و اهل مروّت و مدارا هستند؛ و من با بسیاری از آنان نه فقط مرتبط بلکه رفیق و همدم و همرزم و دوست و همراه هستم.



من اساساً دنباله رُوی هیچ جناحی _چه چپ چه راست چه میانه رو (=حزب بادی ها!!)_ نبوده و نیستم. روی همین اعتقاد راسخم، نیمی را رفقای صمیمی ام _که بیش از چهل سال باهم رفیق و دوست بوده و هستیم و خواهیم بود_ از جناح راست اند و نیمی دیگر از جناح چپ و بخشی هم مستقل و فراجناح و تعدادی هم بدون رویکرد انقلابی و خنثی.



فقط تعدادی از راستی های محل بودند که اساساً روحیۀ گزارشگری و نُون بُری داشتند و نمی گذاشتند محلی ها شغل بگیرند؛ خصوصاً اگر خیال می کردند کسی وارد اداره یا نهادی شود، از آنها جلو می زند و پیشرفت می کند. این افراد؛ البته در مبارزه با رژیم شاه، یا ترسو بودند یا اصلاً در گود نبودند، ولی در میراثخواری از انقلاب بشدّت جسور شدند و سعی می کردند همه را لکّه دار کنند و به قول معروف از دور خارج کنند. روی همن تز، همیشه فکر می کردند مالک انقلاب اند و نباید بگذارد کسی _غیرخودی!!_ وارد سیستم حکومتی شود. انگار نظام، مال جدّی و ارث پدری و مِلکِ طِلق شان بوده است! بگذرم.



من حتی حاضرم پشت سر بسیاری از جناح راستی های دارابکلا، نماز بگزارم؛ زیرا بی آزار، اهل دیانت، خاندانی متدیّن، افرادی مهربان و معتقد و مؤمن به احکام اسلام و در یک کلام انسان اند. و هیچ گاه خصلت زشت نون بُری نداشته اند و رزق کسی را نمی بُریده و نمی برند. درود می فرستم به اینان؛ که اتفاقاً بخشی شان با دادنِ شهادت و تحقیقات محلی، بر کذب بودنِ ادعاهای گزارشگران علیۀ من، کار مرا تسهیل می کردند، ولی توفیق نمی یافتند بر آنان غلبه کنند. زیرا زیرآب زنان دم به دم مراجعه می کردند و راهزنی می نمودند و رایزنی های مرا برهم می زدند. بگذرم. به خدا واگذارم، که گذاشته ام.



سرنوشت من همین بود که گویی پخته تر شوم و بعد وارد نهاد شوم. و من اساساً در زندگی ام سعی نموده ام به وُسع وجودی خودم، تابع حکمت و لطف خدا باشم. که در این الگو و شیوۀ حیات، تقدیر و تدبیر، کنار هم می نشینند. صبر و شعَف، چِفت هم اند. راز و رمز و سرّ و علَن، باهم پیش می تازند و در یک کلام، خوف و رجاء همسایۀ هم اند. پس نه هزیمت مطرح است و نه ظفر. مهم، رضایت است و خشنودی حضرت حق و خوش یُمنی روز و روزگار و پرستش آفریدگار و ترمیم و تعمیر روزانه کردار.



      

روستاهای دودانگه


من در اول مرداد 1365 وارد نهاد شدم. همان روز اول به جای خوبی از نهاد معرفی شدم که رئیسش یک انسان بزرگ و یک انقلابی متفکر و یک خط امامی راسخ بود و هنوز هم او مرا به دوستی اش می خواهد و هم من او را به رفاقتش می خواهم. نه فقط دوست هم ایم، بلکه حبّ داریم به هم و به فراخور مرتبطیم.



با امضای حکم او به دودانگه ساری _فریم_ رفتم. به عنوان مسئول، نه نیرو. و این اولین مأموریت من بود. در ساختمان امام سجاد (ع) در محمدآباد مرکز دودانگه. ساختمانی که هفت مسئولیت داشت و یک ریاست. رئیس، دوست بسیارفهیم و آگاه و خوش فکرم جناب آقای مهدی قربانی بود. (که طی سال های اخیر چندباری به منزلم در قم نیز آمد) هفت مسئولیت هم میان مان تقسیم بود: مهدوی، زلیکانی، من و ... .



محمدآباد فریم صحرا مرکز بخش دودانگه ساری



میان ما و مردم فریم صحرا عُلقه ای عمیق پدید آمد و با بسیاری دوست شدیم؛ از پاجی  و میانا و پهندر و دینه سر و رسکت و تلاوک گرفته تا پاشاکلا و پرکوه و سنگده و چوب فریم و ولیک چال و دادکلا و مَجی و کتریم و تمام آبادی های فریم صحرای دودانگۀ زیبا. تابعد... «قلم قم دامنه دوم» «آنچه بر من گذشت»

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 63

اتوبیوگرافی دامنه


قسمت 63. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. در این قسمت اتوبیوگرافی ام (یعنی حسب حال و سرگذشتی که خودِ شخص بنویسد) زندگینامۀ خودنوشتم را به چندنکته دیگر پیوند می زنم تا وارد مرحلۀ بعدی شرح حال و آنچه بر من گذشت، شوم.




پدرم نیز از مسافرکشی من، ناخشنود و در رنج بود و از گزارشگران علیۀ من، بسیار در خشم و عذاب. ازین رو، یی آن که مرا در جریان بگذارد، مخفیانه رفت نزد حجت الاسلام حاج شیخ علی مؤمنی دارابی _شوهرِ خواهرزاده اش_ که نمایندۀ ولی فقیه و رئیس نهضت سوادآموزی استان مازندران بود. وضعیت سخت مرا و کارهایی که زیرآب زنان دارابکلا علیه ام کردند، برای ایشان بازگو کرد.




یک روز از آقامدرسه پیش، با سیدعلی اصغر و یوسف و حسن حاج مرتضی داشتیم می گذشتیم، دیدیم یک نیسان آلبالویی رنگی جلوی مان ترمز کرد و راننده اش بیرون آمد و دستی به هرچهارتای مان داد و به من روکرد و گفت: حاج آقا گفت فردا بیا پیشم. گفتم کدام حاج آقا؟ گفت: حاج آقا مؤمنی. شستم تیر خورد! (به قول فرهنگستان علوم! خارجی‌ترین انگشت دست که دو بند دارد) که پدرم یَحتمل برای من اقدامی کرده باشد. از رانندۀ نیسان آقای عزت ایرانبخش _داماد مرحوم گل وردی_ که پیش حاج آقا مؤمنی در نهضت استان کار می کرد بابت رساندن پیام تشکر کردم.




شب که خونه رفتم پدرم گفت: پیش حاج شیخ علی مؤمنی در نهضت استان برایت کار گرفتم. گفتم: نهضت نمی روم. فقط همان نهادی که در سال 60 ثبت نام کردم و هنوز منتظرم مرا پذیرش کنند، می روم و بس. گفت: برو پیشش شروع به کار کن بعد هر وقت در آن نهاد مشکلت درست شد، مشغول شو.




هنوز دقیق نمی دانم پدرم خود به این تصمیم رسیده بود یا کسی به او مشورت داده بود. حدسم این بود مرحوم عمّه ام _همسر مرحوم حاج آق علی شفیعی_ برایم دلسوزی کرده بود. زیرا حاج آقا مؤمنی _دامادش_ او را بیش ازحد احترام می گذاشت و دوست می داشت. خواست برای من کاری کرده باشد. بگذرم. من چون عُلقه ای نداشتم با ارادۀ خودم به نهضت نرفتم. چون اساساً روحیه ام انقلابی و انقلابی گری بود.




در همین حیص و بیص (گیر و دار، تنگی و گرفتاری) که منتظر نتیجۀ ورود شیخ وحدت به پرونده ام بودم و با ماشین پیکان وی _که در اختیارم گذاشته بود تا زندگی ام در آغار راه، لنگی نزند_ مسافرکشی می کردم؛ اوضاع جبهه در سال 1366 به هم ریخت. گردان های سپاه محمد، شکل گرفت و هزاران نیروی داوطلب بسیجی از پیر و جوان، کهنسال و میانسال، انقلابی و نیمه انقلابی از سراسر ایران به فرمان امام در قالب سپاه محمد، به جبهه ها سرازیر شدند.




    

راست: دامنه. یوسف. سال 1364. اعزام به جبهه.

چپ: دامنه. جعفر. حاح احمد. عروسی جعفر رجبی . 1365. عکاس: سید علی اصغر




من هم در کنار روانشاد یوسف و سیدعلی اصغر راهی سپاه سورک شدیم تا پرونده اعزام مجدد به جبهۀ مان را، راه اندازی کنیم و بریم نبرد و جهاد و حفظ نظام و ایران و اسلام.



در دردناک ترین روز زندگی ام، در مقابل دو رفیقم یوسف و سیدعلی اصغر، آقای گوزه گری لالیمی مسئول پرسنلی _که آن زمان نام شان را به بهشتی منش تغیییر داده بود_ با حالت ناراحت و دلگرفتگی و حتی احترام آمیز به من گفت: از دارابکلا علیۀ تو گزارش دادند و شما صلاحیت ندارید به جبهه بروید. این درحالی بود که از سال 60 تا 66 یعنی تا آن زمان که بهشتی منش چنین گفته بود، من هفت بار به جبهه رفته بودم. بگذرم و به خدا واگذارم؛ که گذاشته ام.



یوسف و سیدعلی اصغر رفتند جبهه. اما من، تنها و بی کس، بی یار و غمگسار بازماندم. گرچه نگذاشتند برای بار هشتم به جبهه بروم، ولی من معتقدم وظیفه و تکلیف و دَینِ خودم را آن روز اَدا کرده ام و اجر و ثوابم را برده ام و به فرمان امام خمینی _رهبر کبیر انقلاب اسلامی_ لبیک گفته ام. بگذرم.




دامنه. مجروحیت در جبهه. حسنعلی لاری. حجره ام در قم. نوروز 1365.

عکاس سیدعلی اصغر



تا این که رسید آن روزی که در اوایل تابستان سال 1366 بر اساس طرح «لبیک یا خمینی» می خواستند به همۀ بسیجیان رزمنده ای که طی سال های دفاع مقدس به جبهه ها رفته بودند، کارت شناسایی و کُد رَسته بدهند.




عصر روزی به دعوت لشکر 25 کربلا، انبوهی از جمعیت بسیجی دارابکلا در مسجدجامع دارابکلا دعوت شدند. من هم دعوت بودم. به اتفاق رفقا یوسف و سیدعلی اصغر و احمد بابویه رفتیم داخل مسجد. آقای مُطلب ذبیحی یا به گمانم مطلب مظلومی اسرمی به اتقاق آقای گوزه گری بهشتی منش، کارت ها را توزیع کردند. به همه کارت دادند ولی به من که رسید گفت: به شما کارت تعلق نگرفت!




روانشاد یوسف خیلی دلشوره گرفت و با آنها مقداری با حالت خشم ولی دوستانه جرّ و بحث کرد. ولی آنها در جواب گفتند: «والله ما بی تقصیریم. گزارش محلی موجب شد به آقای طالبی _یعنی من_ کارت طرح لبیک تعلق نگیرد.»




بازهم می گذرم و به خدای مهربانم وامی گذارم که گذاشته ام. کسانی در آن جمع، کارت لبیک گرفته بودند که برخی شان، یک روز جبهه که چه عرض کنم! حتی یک نیم روز هم، به آموزش نظامی و پادگان نرفته بودند! خدا خود داور درد ها و رنج ها و بی عدالتی هاست و داروی شفابخش دل ها و روح ها.




حجة الاسلام کروبی. شیخ وحدت. مرحوم سیدمحمد منافی رئیس بنیادشهید مازندران.

ساری 1360. عکس آلبوم شخصی دامنه



وقتی این حرکات از سوی زیرآب زنان را مشاهده کردم که تا آنجا پیش رفته اند که نمی گذارند حتی به جبهه ها بروم و برای نظام خون فشانی و جان نثاری کنم، اصرارم را برای ورود به آن نهاد شدیدتر کردم.




یک ماه بعد، در همان تیرماه سال 1366 از شیخ وحدت _که عملاً و قاطع و پیگیرانه برای من ورود کرده بودند_ کسب اطلاع کردم که ایشان برای پرونده عضویتم در آن نهاد، سه معرّف مشهور و بانفوذ معرفی کردند.




سه شخصیت بزرگ و خوب و فاضل از تهران و قم و گرگان. آن سه بزرگوار که نام شان را به عمد نمی آورم «فُرم معرّف» مرا با تأییدات قاطع پُرکردند به شیخ تحویل دادند و با همآهنگی های شیخ، از طریق دونفر در ساری _که با یکی از آنها در سالهای مبارزه رفیق و صمیمی بود_ به آن نهاد تحویل شد.




دامنه. بر مَرکب الاغ. جبهه بوریدر مریوان 1360.

الاغی مظلومی که در کردستان از هر وسائط نقلیه ای کارسازتره




حال، در 1/ 5 /1366 منی را که حتی نمی گذاشتند به جبهه بروم و آن همه تلاشیدند و جُنبیدند که از گرفتن هرگونه شغلی محرومم کنند؛ خصوصاً به هر در و دیواری زدند تا از ورودم به آن نهاد ممانعت نمایند، با ورود شیخ وحدت به صحنه در کمتر از نیم ماه، رسماً و عزّت مندانه وارد آن نهاد شدم و رسماً با بالاترین انرژی، نه فقط مشغول به کار که در همآن آغازین روز، مشغول در یک مسئولیت دلخواهم گردیدم. درست 11 ماه پس از عروسی ام در 31 مرداد 1365. تابعد.

«قلم قم دامنه دوم»
برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه

آنچه بر من گذشت 62

زندگینامۀ دامنه


پست 6365. قسمت 62. به نام خدای آفرینندۀ آدمی. چهل و اندی روز بعد از عروسی ام، بارگشتم به قم. تنهایی من در حُجره و تنهایی همسرم در خانه. نداشتن هیچ درآمد بجز مقدار کمی شهریه حوزه، زندگی را بر ما سخت ساخته بود. فقر یک طرف، بی شغلی طرف دیگر. و نیز تنهایی و جدا و دور از هم، آن هم برای دو تازه داماد و تازه عروس، که هر سه شده بود قوز بالای قوز.



مدتی به همین سختی و بی پولی و تنهایی و دوری و جدایی گذشت. شیخ وحدت هم قرار بود بعد از عروسی من، یک اتاق منزلش را در اختیار من و همسرم بگذارد که متأسفانه مهیّا نشد، زیرا من به همین قول ایشان، تن به ازدواج و عروسی فوری دادم ولی اوضاع مساعد نشد و وفق مراد نگشت.



تا دیدم این وضع سخت، هم طاق مرا بی طاق کرد و هم طاقت همسر را تمام. برای نخستین بار حالت عجز به سرم زد. عاجز از ادامۀ راه. عاجز از فقر. و عجز از تحمل فشاری که زیرآب زنان علیه ام به وجود آورده بودند و نگذاشته بودند وارد آن نهاد گردم و از نظامی که برای حفظ آرمانش چندبار به جبهه بودم، رزق و روزی درآورم. نُون بُری، بدتر از این نمی شد! که اینان علیه ام مرتکب شدند.



در کُنج حُجره فاطمیه در کوچۀ ارگ قم، روزی به مدرسه نرفتم و به فکر چاره فرو افتادم. دو راه حل و یک روش به سرم زده بود: یکی ترک تحصیل و گرفتن شغل. دیگری آوردن همسر به قم.



اولی از توانِ من خارج بود. چون هر شغلی در دهۀ شصت می خواستی بگیری حتی اگر کارگری در بشاگرد و سربازی در مرز افغانستان هم بود، باید از تونل تحقیقات محلی و صافی هستۀ گزینش کشوری عبور می کردی.



دومی هم با فقر و بی شغلی و نداشتن هیچ پولی برای رهن و اجارۀ منزل در قم، بر من بسیار سخت تر از راه حل اول بود. کسی هم نبود به فکر استعداد!! من باشد و خیرات کند و یا اسپانسر مالی ام گردد! پیشرفت حوزوی کنم.



روزوشب های زیادی با همین فکر و خیال و غمناکی بر من گدشت. تا این که زدم به دریا. بلند شدم از حجره رفتم ترمینال قم. و آمدم دارابکلا. تا به پدرم اطلاع دهم که نمی توانم به این شیوه پیش بروم. پس از مشورت و کسب رضایت والدین کرامم، به قم برگشتم.



عصر یک روزی به گمانم اوایل سال 1366 بود، رفتم خونۀ شیخ وحدت. در جریان گذاشتم که چه چیزی  اولویت های من است. ایشان در طول انقلاب، هیچ گاه برای هیچ کسی پارتی بازی نکرد. نفوذ بالایی داشت، ولی از این قدرت خود، سود نمی جست ؛ یعنی سوء استفاده نمی کرد. گفتم من مستأصل شدم و بین چندراه، مانده ام ... .


کمی فکر کرد و چای نوشید و یک نخ سیگار پُک زد و مقداری بین اتاق و هال و سکّو و حیاط منزلش دور باغچه قدم زد و ناگاه این را به من گفت: این ماشینم را بگیر دستت باشد. منظورش این بود با آن رزق و روزی ام را درآورم. به قول معروف خرج زن و بچه ام را تأمین نمایم. دیگر چیزی نگفت. حتی لب باز نکرد که برایت شغلی می گیرم در نظام. حال آن که بعد فهمیدم او برای نخستین بار، برای من وارد عمل شد. که می گویم.



     

پدرم آن موقع، آمده بود قم. من ماشین شیخ وحدت را تحویل گرفتم و بار و بندیل مجرّدی حجره ام را _که از بار یک الاغ هم کمتر بود_ در گوشه ایی جمع کردم و با مرحوم پدرم آمدم دارابکلا. خاطره خوش مسافرتی که مزّه هایش هنوزم بر تمام سلول های بدنم ماند.



آن سال سخت 1365. همان پیکان دولوکس نمرۀ قم

روانشاد یوسف رزاقی. جعفر رجبی دارابی. دامنه. عکاس: سیدعلی اصغر



شروع کردم به مسافرکِشی در محل به ساری و نکا. تا نزد خانواده خجِل و شرمنده نباشم. یا همین پیکان قناری رنگ نمره قم، درآمدی خوبی داشتم. بیشتر دربستی می رفتم. شغلی که از آن بی حد اکراه داشتم. خیلی خجالت می کشیدم. هیچ وقت این سختی را فراموش نمی کنم. چه کنم که مجبور بودم. نمی خواهم مظلوم نماییی کنم؛ خواستم واقعیت آن زمان دارابکلا را در این بخش از زندگینامه ام گفته باشم. همین.



شاید آن زیرآب زنان، وقتی مرا این گونه و به وضع سخت و مثلاً فلاکت بار می دیدند، که حاضر شده ام مسافرکِش شوم، لذت! هم می بردند. و شاید هم _که خدا بهتر می داند_ مرا مسخره! هم می کردند. بگذرم. مهم این است اسامی همۀ آن زیرآب زنانِ آن زمان محل را در بایگانی ام دارم.



در ابتدای زندگی هم حاضر نشدم بیکاری و بیگاری کنم. من با مسافرکشی و خانمم با تزریقات و پانسمان _که در حیاط منزلمان برایش ساخته بودم_ درآمد حلال و شیرین کسب می کردیم.



من البته از مسافرکشی رنج می بردم. به رانندگان شریف بگویم، نمی خواهم بگویم این شغل بد است، یا خدای ناکرده ناروا. نه؛ من روحیۀ این شغل را ندارم. پوزش از همۀ مسافرکِشان شریف که شغل حلال آوری دارند.



نیم سالی به همین منوال گذشت تا دیگر مجبور شدم به شیخ وحدت اطلاع دهم دائقۀ من با مسافرکشی نمی خورد و بر من نه فقط سخت است. بلکه روحیه ام را می خورَد.


خبر دادم. حال شیخ وحدت عملاً به پرونده ام ورود کرد. یک روزی نگذشت که به من خبر داد پرونده ات به جریان افتاد. همان شغل دلخواهی که در آن نهاد درخواست داده بودم که به دلیل گزارش های پی در پی زیرآب زنان محل، هم راکد مانده بود و هم من ردّ صلاحیت. تابعد.«آنچه بر من گذشت»

برچسب‌ها: زندگینامۀ دامنه
( تعداد کل: 136 )
   1       2       3       4       5       ...       14      >>